بخش دوم کرامات
پدر شهيد حجة الاسلام و المسلمين حضرت ((حاج
آقاى شيخ عبدالرضا صافى )) كه
از روحانيون كربلاى معلّى و از خدمه ((حضرت
اباالفضل (ع ))) بود
نقل فرمود:
يك روز در بيابان كه داشتيم طرف شهر مى آمديم يك
وقت دزدان سنى به ما حمله كردند، همينكه خواستند اسباب و
اثاثيه را از ما بگيرند، گفتم : ((اَنَا مِنْ
خَدّامِ عَباس بن على (ع ) من از خادمهاى آقا حضرت عباس فرزند
على (ع ) هستم )).
تا اين حرف را زدم دست از من برداشتند و با من كارى نداشتند و تمام
اسباب و اثاثيه را به من برگرداندند و به من مهربانى كردند و گفتند: ((اين
حسابش با
عباس است )).(122)
|
پسر فاطمه را آنكه علمدار بود |
|
سخت هم صحبت و اقبال مددكار بود |
|
ياورى بعد خدا، به ز علمدار رشيد |
|
نتوان جست كه يار شه ابرار بود |
|
شب نگهبان حريم شه آزاده حسين |
|
روز، فرمانده ياران وفا دار بود |
|
تشنه در شط شدن و تشنه برون آمدنش |
|
آخرين حدّ جوانمردى و ايثار بود |
|
مُشت زد بر دهن شمر امان آور خويش |
|
كه مرا مرگ به از ماندن با عار بود |
|
با برادر چو پدر بهر پيمبر بودى |
منبع :کتاب کرامات العباسیه نوشته : باقريان موحد، سيدرضا