پدر شهيد حجة الاسلام و المسلمين حضرت ((حاج آقاى شيخ عبدالرضا صافى )) كه از روحانيون كربلاى معلّى و از خدمه ((حضرت اباالفضل (ع ))) بود نقل فرمود:
يك روز در بيابان كه داشتيم طرف شهر مى آمديم يك وقت دزدان سنى به ما حمله كردند، همينكه خواستند اسباب و اثاثيه را از ما بگيرند، گفتم : ((اَنَا مِنْ خَدّامِ عَباس بن على (ع ) من از خادمهاى آقا حضرت عباس فرزند على (ع ) هستم )).
تا اين حرف را زدم دست از من برداشتند و با من كارى نداشتند و تمام اسباب و اثاثيه را به من برگرداندند و به من مهربانى كردند و گفتند: ((اين حسابش با عباس است )).(122)

پسر فاطمه را آنكه علمدار بود

 

سخت هم صحبت و اقبال مددكار بود

 

ياورى بعد خدا، به ز علمدار رشيد

 

نتوان جست كه يار شه ابرار بود

 

شب نگهبان حريم شه آزاده حسين

 

روز، فرمانده ياران وفا دار بود

 

تشنه در شط شدن و تشنه برون آمدنش

 

آخرين حدّ جوانمردى و ايثار بود

 

مُشت زد بر دهن شمر امان آور خويش

 

كه مرا مرگ به از ماندن با عار بود

 

با برادر چو پدر بهر پيمبر بودى

 

منبع :کتاب کرامات العباسیه       نوشته :   باقريان موحد، سيدرضا